کودکی در من آهنگ امیدواری می نوازد
یه رفیق دارم تقرببا 3 ساله همو می شناسیم.. خیلی مامان خوبیه، من همیشه شرایطش درک کردم دیر به دیر آنلاین می شد و.. واسه روز مادر براش ویس گرفتم و تبریک گفتم با کلی ذوققق.. الان متوجه شدم آنلاین شده ولی هیچ واکنشی نداشت.. هیچی ها... به همون اندازه که وقت بذاری برات وقت می ذارم! انرژی بدی انرژی بهت میدم! ولی توقع اینکه یه نفر مدام از قلک وجودی خودش برات خرج کنه و تو واریز نکنی به اون قلک اشتباس🖐️ از رفاقت چند سالمون خجالت کشیدم وگرنه بلاک و تمام. فقط گذاشتم اون گوشه ذهنم ته انباری... فعلا اینو بذارم اینجا مدام جلو چشمم باشه تا آدم های این شکلی رو دور کنم از خودم :) واقعا دوره مزخرفیه pmsاین حجم از اعصاب خوردی از کجا میاد؟! عین بمب اتم یک بار منفجر میشیم.بگذریم امروز اینقدر بداعصابم خورد شدکه دلم می خواست این سبزی خوردکن رو بکوبم به دیوار بقیه سبزی ها خورد نکردم ول کردم اومدم 😒 چرا مشکلات خانوما تمومی نداره. خستم شدم دبگه.. . حوصله ندارم حتی حوصله آب دادن به گلدونا حوصله کشیدن یه مرطوب کننده هم ندارم.. بله دوستان قدرت این دوره اینجوریه که تورو 10 بار به مرز افسردگی می بره و برمی گردونه... دم افطاری مامان رفتاری انجام داد که جالب نبود وخب دلم گرفت ازش، منتها سکوت کردم چیزی نگفتم 10 دقیقه بعدش مامان صدام زد پتو بیار برام حالم خوب نیس... گفته بودم یه روحیم و دوتا تن گاهی همینقدر سریع اثر می ذاره این حرکت دو طرفه اس اگه دلتون شکست سکوت نکنید حتی شده یه رفتار کوچیک نشون بده ناراحتی سکوت کنی و رد بشی طرف مقابل تاوان سختی میده. این حرکت رو بذارین برای یه روزی، یه آدمی که خیلی بده بود و زخم عمیق زده. امروز ظهر که رفتم بیرون یه روسری قرمز با گلهای مشکی پوشیدم از قضا مامان خدا بیامرز احمد رو دیدم پسرش جوون بود، خیلییی جوون 😔 منتظز لباس دامادیش بود که... امروز که مامانش دیدم باورم نشد کل موهاش سفید شده بود، همه موهاش سفید سفید صورتش پیر شده بود انگار صد سال پیر تر شده بود.. چند ماهه از فوت پسرش می گذره حدودا 5،6 ماه فکر کنم چقدرشکسته شده بود.. سلامش کردم جواب نداد.. انگار از روسری قرمزم خوشش نیومده، خودمم خجالت کشیدم به راهم ادامه دادم خدا بیامرزه پسرش رو کاش بخاطر این مسائل جزئی خودشو اذیت نده حالا یه روسری قرمز، یه لیاس قرمز بی احترامی به پسر تو نیس که بخوای هربار بخاطر دیدن این موارد اخم کنی ناراحت بشی کینه به دل بگیری از خودت چیزی باقی نمی مونه.. فایل سوم رو گوش میدم گوش می دادم اما داشت بعضی روزهای گذشته خودم رو به یاد میاوردم... روزهای تاریک و سیاه.. خیلی خیلی خیلی تلخ گذشت می شد این همه سال طول نکشه اگه اطرافیان می ذاشتن!! می خواستم از خواب عجیبی امروز صبح بنویسم نوشتم ولی پاک کردم.. اینو به فال نیک می گیرم باشد که تلنگری باشه برای من.. شنبه 2اسفند 1404 (عکسی که قولش داده بودم، بچه ها امروز رفتن دوچرخه بازی نبودن عکس بگیرم 😂 حالا یه بار دیگه تونستم می گیرم... فقط خونه کنار لی لی 🥹) امروز بابا روزه نگرفت :( بعد از عمل قلبش که مجبور بود دارو بخور دیگه یادم نمیاد روزه نگرفته باشه.. امسالم بخاطر چشمش نمی تونه، خودش که قبول نمی کرد اینقدر ما گفتیم که هم چشمت درد می کنه هم دارو قند و فشار می خوری امسال نرو چشمت بهتر شد ماهی چند روزش، روزه بگیری قضاشو دادی.. امروز خیلییی خسته شدم. دیشب خسته بودم خوابیدم ظرف های شام وسحری باهم یکی شده بود 🤦 تا ایناروشستم، گاز رو تمیز کردم مرغ هارو شستم فیله ها رو جدا کردم برای کوفته اه پیاز رنده کردن خرر است😡 سبزی ها شستم، خورد کردم سرخ کردم لباس هارو سشتم ظهر بود رفتم مسجد و.. برگشتم مجدد مشغول پخت ناهار شدم واسه بابا جدا پختم بازم ظرف های کثیف شده رو سشتم اومدم استراحت کنم مامان سبزی آورد بود از باغمون اینا رو تمیز می کردم مامان گفت میری نون بخری؟ خیلی خسته بود گفتم تو بخواب استراحت کن من میرم رفتم نانوایی برگشتم بقیه سبزی ها پاک کردم هویج هارو خلال کردم و گذاشتم فریرز الانم کوهی از ظرف جمع شده 😵💫 اینارو بشورم فقط می خوام بخوابم سحری هم دوس ندارم بیدار بشم غذا بخورم فقط می خوام بخوابم😂 ++ سارا خانوم وبلاگت برام باز نمیشه.. واقعا فکر می کردم یه سرماخوردگی معمولیه دوروز گلو درد و تب خفیف بامصرف دارو اینا تب قطع شد گلودردم بهتر شد ولی الان علائم دیگه دارم سرفه می کنم. و. عصر خوابیدم ولی الان دوباره خوابم میاد باید منتظر بمونم زیر گازو خاموش کنم 😒 دارم پادکست رود مجتبی شکوری گوش میدم خواب از چشمام بپره.. این پادکست جدیدا به واسطه کسی آشنا شدم.. جالب انگیزه و پیشنهاد میشه. نزدیک غروب بود رفتم عطاری هل بخرم.. توی کوچه همسایه ها زیر انداز انداخته بود دورهم سبزی خورد می کردن واسه سحری قرمه بار بذارن وسط کوچه اخه 😂 خانوم غیب کنون رو به همه چی ترجیح می دن حالا سبزی هم براه بود انتهای کوچه عطر قرمه میومد معلوم از الان بار گذاشته یکم جلو تر رفتم بوی دارچین می یومد 😂😂 اخر کوچه رسیدم بچه ها همه دورهم جمع شدن فوتبال بازی می کردن.. دخترا هم روی اسفالت لی لی کشیده بودن 😍 حالا یه بارتونستم یه فیلم کوچولو می گیرم از کوچه و لی لی بچه ها 🥹 الان خواهرم زنگ زده بود مامان گوشی رو برداشت پشت تلفن میگفت چرا امیر عباس ( معرف به بتمنی) نمیاد حرف بزنه؟ چرا ناراحته؟ منم از تو آشپزخونه گفتم بگو نمی خوای با خاله حرف بزنی؟ که قبول کرد باصدای عصبانی طور حرف می زد میگم خاله چرا ناراحتی؟ میگه : مامان می خواد بره روزه من تنها میشم 😂😂😂😂 فکر می کرد روزه ینی رفتن یه جایی بش گفتم خاله روزه ینی غذا نخوردن مامان قرار نیس جایی بره فقط قراره غذا نخوره..
برچسبها: روزمرگی
برچسبها: روزمرگی
برچسبها: روزمرگی
برچسبها: روزمرگی

برچسبها: روزمرگی
برچسبها: روزمرگی
برچسبها: روزمرگی
| Design By : Pichak |
