کودکی در من آهنگ امیدواری می نوازد
فایل سوم رو گوش میدم گوش می دادم اما داشت بعضی روزهای گذشته خودم رو به یاد میاوردم... روزهای تاریک و سیاه.. خیلی خیلی خیلی تلخ گذشت می شد این همه سال طول نکشه اگه اطرافیان می ذاشتن!! می خواستم از خواب عجیبی امروز صبح بنویسم نوشتم ولی پاک کردم.. اینو به فال نیک می گیرم باشد که تلنگری باشه برای من.. شنبه 2اسفند 1404 (عکسی که قولش داده بودم، بچه ها امروز رفتن دوچرخه بازی نبودن عکس بگیرم 😂 حالا یه بار دیگه تونستم می گیرم... فقط خونه کنار لی لی 🥹) امروز بابا روزه نگرفت :( بعد از عمل قلبش که مجبور بود دارو بخور دیگه یادم نمیاد روزه نگرفته باشه.. امسالم بخاطر چشمش نمی تونه، خودش که قبول نمی کرد اینقدر ما گفتیم که هم چشمت درد می کنه هم دارو قند و فشار می خوری امسال نرو چشمت بهتر شد ماهی چند روزش، روزه بگیری قضاشو دادی.. امروز خیلییی خسته شدم. دیشب خسته بودم خوابیدم ظرف های شام وسحری باهم یکی شده بود 🤦 تا ایناروشستم، گاز رو تمیز کردم مرغ هارو شستم فیله ها رو جدا کردم برای کوفته اه پیاز رنده کردن خرر است😡 سبزی ها شستم، خورد کردم سرخ کردم لباس هارو سشتم ظهر بود رفتم مسجد و.. برگشتم مجدد مشغول پخت ناهار شدم واسه بابا جدا پختم بازم ظرف های کثیف شده رو سشتم اومدم استراحت کنم مامان سبزی آورد بود از باغمون اینا رو تمیز می کردم مامان گفت میری نون بخری؟ خیلی خسته بود گفتم تو بخواب استراحت کن من میرم رفتم نانوایی برگشتم بقیه سبزی ها پاک کردم هویج هارو خلال کردم و گذاشتم فریرز الانم کوهی از ظرف جمع شده 😵💫 اینارو بشورم فقط می خوام بخوابم سحری هم دوس ندارم بیدار بشم غذا بخورم فقط می خوام بخوابم😂 ++ سارا خانوم وبلاگت برام باز نمیشه..
برچسبها: روزمرگی
برچسبها: روزمرگی

برچسبها: روزمرگی
| Design By : Pichak |
