کودکی در من آهنگ امیدواری می نوازد
گفت من یه چیز خطرناک همراهمه!! گفتم چی؟ گفت خیلی خطرناکه گفتم نکنه مواد همراه داری؟ گفت نه بیشتر خطرناکه گفتم چاقو؟ گفت نه گفتم تفنگ داری؟ گفت نه، ولی تو هم دوسش داری و لمسش کردی من🧐من اصلا چیزای خطرناک رو دوس ندارم.. گفتم بگو چیه دیگه منکه عقلم قد نمی ده دیگه گفت پوکه انواع تیر ها گفتم خب به چه دردی می خوره؟ چرا باید خطرناک باشه؟ گفت ازش چیزایی تزئینی می سازن اگه با این بگیرنت جایی دمار از روزگارت درمیارن میگن یکی رو کُشتی اینا هم پوکه هاشه بگو چیکارش کردی وکاری باهات می کنن از کار نکرده ات اعتراف کنی.. گفتم از کجا آوردی خب؟ گفت از میدون تیر😅 اونوقت ما می رفتیم باید کلییی می گشتیم تمام اینا پیدا رو پیدا کنیم بدیم تحویل بقیه می رن مینی دزد برمی گردن 😒 تو اینا رو دوس نداری؟ گفتم نه من از چیزای خشن خوشم نمی یاد خدافظ. گفتگو چند دقیقه من با یه مینی دزد 😅 ینی خوش به حالش راحته دغدغه اش پوکه تیره😂 خدایا این انصاف نیستا.. مارو هم دریاب فدات شم 😉 صبح داداش ناراحت بود که با لباس اتو نشده باید برم سرکار.. منم بش گفتم بهت گفته بودم اتو خوب کار نمی کنه پشت گوش انداختی.. عصبانی طور لباسشو پوشید و اتو هم برداشت ببره تعمیر کنن.. ظهر اومده میگه ببین درست شده امتحانش کن.. زدم برق دیدم دکمه بخارش که کار نمی کنه تاره داغ که شد آب داخلش ریخت رو پام و سوخت:( الان بش میگم دقیقا چیو گفتی درست کنه؟ میگه درجه اتو رو دیگه من با تعجب اخه من گفتم دکمه بخارش کار نمی کنه درجه حرارتش که درست بود این همه پول دادی چیزیو که درست بود رو عوض کرده 😒 اصلا چیزی که به دست آقایون بسپاری همین میشه دیگه :( خواهرزادم چند وقته کلیک کرده رو پلیس مگه من پلیس کوچولو ام.. حتی یه قصه هم از خودش گفته برام فرستاده🥹 الان اومده اینجا دیشب وقتی داداشم از سرکار اومد رفته براش لباس پلیسی خریده 🥳 بین خواب و بیداری بود تا دایی شو دید بلند شد تا اینکه داداشم لباسی که براش خریده بود نشونش داد از ذوق بالا و پایین می پرید 😍 لباسش پوشید رفت به مامانش نشون داد به بابام.... همون دیشب ویدیو کال گرفت به باباش نشون داد بعد راضی شد بیرون بیاره بره بخوابه.. صبح زود ساعت 5 بیدار شد اومده اتاقم لباسشم دستشه خاله میشه لباس پلیسی مو تنم کنی؟! پوشید کلی ذوق کرد بابا تلویزیون رو روشن کرد شبکه یک دعا ندبه بود وهمه پلیس نیرو دریایی با ذوق میومد جلو تلویزیون اینا هم پلیس لباسشون مثل لباس من سفیده.. بچه داشت ذوق می کرد که برق رفت ☹️ تا ظهر برق اومد... تا ظهر رفت با دایی هاش بازی کرد کشتی گرفت دستگیرشون کرد برد زندان 😂 و... ** در یه مسابقه به مناسبت شهادت حضرت زهرا ثبت نام کردم برنده کارت هدیه شدم اول اسم و فامیلی ام دیدم تعجب کرد شماره رو چک کردم دیدم نه واقعا خودمم اینم هدیه از طرف مادرم زهرا 🥹 هرچه از جانب دوست رسید نیکوست :) فقط ذوق بقیه برنده ها و بغضی شدنشون... الهی تا باشه اشک شوق اشک ذوق 🥹نصیب همههه الهی همه به آرزوهاشون برسن تا ذوقش هست :) برای پاسخ به انواع سوال هام رفتم سراغ چنتا کتاب که نامفهومه، گاهی از کل یه صفحه یه جمله اش بدرد می خوره... با این حال کلیک کردم رو خودم که باید تموم کنی وگرنه اجازه نداری بری سراغ کتابی که دوس دارم بخونمش :( ** تموم کنم دهن کنجکاو دونمو گِل می گیرم 🤧 صبح با بتمنی رفتیم سوپری سرکوچه ستاره با پدر بزرگش دیدم... برگشتنه ستاره بامن اومد خونمون با بتمنی بازی کنه از همون اول دست همو 🤝گرفتن قدم زنان رفتن 😂 اومدن با هم نشتن چیپس خوردن بعد رفتن بازی کنن یه دفعه بتمنی رفت جلو بغلش کرد و بوسیدش🙈😅😂 منو مامان و خواهر مونده بودیم چه واکنشی نشون بدیم.. اونجا بود دیگه به ذات امیر ها ایمان آوردم 😂 نیم ساعت بعد بغلم بود برام تو خوشکل منی می خوند😍 تو خوشکل منی بد بد جون منی.. دودقیقه بعد موج عوض می کنه می ره رو موج مذهبی آمدم بر در درگه ات بهر گدایی یا فاطمه.. وقتی بچه رو هم روضه می بری هم اهنگ براش می ذاری اینجوری میشه... ینی دارم از ثانیه به ثانیه بودنشون لذت می برم و کیف می کنم... بعد از تقریبا دوماه خواهرم اینا اومدن 😍 بتمنی اومدهههههه.. فقط این دوتا کوچولو می تون تمام ناراحتی رو با اومونشون بشورن ببرن.. الانم توی بغل مامانم خوابیده مامانم هر یک دقیقه یه بار میگه قربونتت برم دورت بگیرم رودم، عمرم، جونم و.. توی هر ورژنی که باشم با امدنش شارژ می کنه. انگار نه انگار که ظهر حالم بد بود.. بچه ها خیلی قدرتمندن.. خیلییییی... قدرتشون زمانی می فهمی که دنیای تورو عوض کردن.. تنها فرشته هاییی هستن که قدرت عوض کردن دیگران رو دارن🤜 یه مغاره کوچیک بود که همیشههه مشتری های خاص خودشو داشت، صاحب مغازه آقای قد بلندی بود به اسم مشهدی جعفر.. از فامیل های دور مامان بودن.. من 8،9 ساله بودم با اینکه خونمون دور بود اما همیشه یه سطل دستم می گرفتم این همه راه می رفتم تا مغازه مشدی جعفر.. ماست های خیلی خیلی خوشمزه ای داشت کم کم آوازه ماست خوش طعمش کل محل گرفت مشتری های ببشتر و ثابتی پیدا کرد همیشه ساعت 9 ماست براشون میومد، مردم جلوتر ظرف می بردن می ذاشتن توی نوبت.. تا ساعت 10 حدودا 20 کیلو ماست تموم میشد.. منم طبق معمول گاهی دیر می رفتم ولی چون مشتری ثابت بودم از قبل ظرف گذاشته بودم اول از همه ماستمو وزن می کرد می ذاشت یخچال.. وقتی می رفتم فقط پولو می دادم یه سطل ماست تحویل می گرفتم. یادمه بقیه اعتراض می کر ن چرا ظرف اونو از قبل پر کردی گذاشتی یخچال مش معصومه زن اقا جعفر میخندید و میگفت چون مشتری خودمه.. همیشه هم از اون چربه های ماست برامون زیاد می ذاشت 😋 یه کاسه ماست می خوردیم انگار بهترین غذای عالمو خوردیم از بس خوشمزه بود همین الان که دارم می نویسم طعم اون ماست اومد زیر زبونم و من کیف کردم... چند سال بعد مشدی جعفر مغاره اش داد اجاره یکی دیگه، الانم تبدیلش کرده به یه ادویه فروشی کوچیک.. بعد از اجاره مغاره مشهدی جعفر دیگه ماست ها اون طعم سابق رو نداشت ماهم دیگه از اونجا خرید نکردیم... حالا چی شد که یاد ماست مش جعفر افتادم؟!! من خیلی خیلی ماست و اسفناج دوس دارم ما بش میگیم ماست و سبزی خیلی هااااا... منتظر بودم اسفناج ها بپزه برم با ماست و سیر بخورم چشمتون روز بد نبینه ماست رو ریختم و چشیدم اصلاااااا طعم خوبی نداشت ☹️ مجبوری تموم کردم تا صبح نمیرم که خیلیه.. بی هوا یاد اون ماست افتادم اون طعم خاص و بی نظیرش اون چربی روش که طعم بهشت میداد.. بعداز بسته شدن مغازه مش جعفر دیگه ما تا الان هم ماستی به اون خوشمزگی نخوردیم.. هنوزم گاهی بحث ماست میشه بابا میشه ماست فقط ماست مش جعفر حتی مامان خودش ماست می بست ( مامانم و بابام هر دو قدیم تو خونواده ای بزرگ شدن که پدراشون خیلی گوسفند داشتن) اینو گفتم که بگم مامان تازه کار نبوده اما طعم اون ماست نمی شد.. بابا میگه بخاطر اینکه شیر گاو های الان مثل قدیم نیست حتی شیر گوسفندا.. چون نمیبرن چرا وفقط غذای اماده بهشون میده پس شیرش هم خوشمزه نمیشه.. مامانم میگه راست میگه ما قدیما شیرهای گوسفندامون خیلی چرب و خوشمزه بود یه لیوان می خوردیم کامل سیر می شدیم.. ولی شیرهای الان حتی خود دامداران مستقیم بخری خوش طعم نیست ابکیه و غلیظ نیس.. خلاصه که هرچی می ریم جلو تر همه چی داره عوض میشه.. همه چی.. خوراکی ها که جای خود دارن.... مهمونمون رسید :) رفتیم استقبالش... اتفاقا هم از مهمونمون گل هدیه گرفتم هم شکلات.. عکس هایی که قولش دادم ادامه رمز داره رمز پست حرف های خاص دوستان قدیم دارن.. خداروشکر پولش جور شد، مقداری پول میوه ها بود یه مقدارم خودمون گذاشتیم روش قراره یه وام هم از روش بگیرم. ینی از مدتی که بابا رفت بیمارستان بش گفتن قرنیه ات مشکل داره تا برج 11 که نوبت عملش فقط خدا می دونه ما چه استرسی کشیدیم و.. هزینه بالا یه طرف، خرج های خونه هم بود خراب شدن تک تک وسایل برقی و.. الان دعا می کنم تا بهمن هزینه خود بیمارستان چند برابر نشه.. ینی اوضاع طوریه قیمت امروز با فردا یکی نیست خودتون دارید می بینید حالا این وسط یکی بیمار هم بشه واویلاست درد خودش داره باید درد هزینه بالا و درد ثابت نبودن دارو ها هم تحمل کنه.. الهی الهی هیچ کس هییچ کس مریض بشه 🤲 چند روز پیش بیخودی تلویزیون خراب شد ومجبور شدیم یه دونه نو بخریم دوروز بعد سنگ روشویی شکست یه دونه دیگه خریدم دیروز لباسشویی خراب شد تعمیرکار اومده میگه فلان قطعه اش بخرین بیارین.. امروز اتو خوب کار نمی کرد.. وقتی تمام وسایل های خونه باهم دست به یکی کردن پشت سر هم خراب بشن 😬 دنیا همینه.. یه روز خوب یه روز بد
برچسبها: روزمرگی
برچسبها: روزمرگی
برچسبها: روزمرگی
برچسبها: روزمرگی
برچسبها: روزمرگی
برچسبها: بتمنی
برچسبها: روزمرگی
برچسبها: حرف های خاص
ادامه مطلب
برچسبها: روزمرگی
برچسبها: روزمرگی
| Design By : Pichak |
