کودکی در من آهنگ امیدواری می نوازد
همین دیروز بود نوشتم فردا میان واسه بازسازی آشپزخونه دیروز عصر سه تا موتوری با هم تصادف کردن و یکی همون لحظه های اول فوت میشه حال بقیه هم خوب نیست.. واین پسری که فوت شده با همین آقایی که می خواست بیاد برای ما کار کنه فامیل دور هستن تو زمانی زندگی می کنیم که حتی نمی تونیم از یه ساعت بعدمون بنویسیم از هدف فردامون معلوم نیست فردا باشیم تیک بزنم انجام شده یانه {دوستانی که از اول با من بودن درجریان هستن دوماه اول سال اینجا ما 7،8 تا فوتی داشتیم طوری که ختم ایشان میفتاد در ختم فوتی بعدی ( اینجا مراسم های ختم در حسینه و مسجد برگذار میشه) اعصاب همه داغون بود وهمه میگفتن این بلاست و مرگ طبیعی نیست بعد از قربانی کردن گوشفند اوضاع بهتر شد} خواستم بگم بعد از عید من نسبت به مرگ جوان واکشن نشون میدم خیلی خیلی ناراحت میشم از دیروز باخودم میگم اگه جای اون پسر من بودم چی؟ من آمادگیشو داشتم؟ زیاد پیش میاد وقتی ناراحتم میگفتم کاش بمیرم حقیقت اینکه من حرف مفت می زدم 😠 باکدوم آمادگی اینو میگفتم؟ پس چرا می ترسیدم تنها باشم زیر خاک؟ اینقدر این موضوع ذهنمو درگیر کرده دلم می خواد برای مدتی طولانی برم در غار تنهایی خودم میدونم اینجا باشه میام می بینم شاید کلا اینجا رو برای سومین بار حذف کردم شاید هم نه فقط می دونم باید برای مدتی از مجازی دور بشم از سایر پیام رسان ها خارج بشم نت رو خاموش کنم گوشی رو خاموش کنم فقط بشینم جواب این سوال رو پیدا کنم. حد رضایت از خودم کم تازه توانستم یه سری رفتارها رو حذف کنم توانستم یکم بهتر از قبل بشم حسرت اینو دارم کاش یکی کنارم بودعمرم تلف نمی شد کاش یکی بود خیلی حرف های نگفته رو بهم می زد حسرت به همدمی که کنارم باشه خوب و بد بهم نشون بده موند رو دلم هرکه اومد فقط قضاوت بلد بود و بد بودن وبدی کردن...
برچسبها: روزمرگی
| Design By : Pichak |
