کودکی در من آهنگ امیدواری می نوازد

خیلی با شوهرش رفیق بود ازپارسال که شوهرش فوت کرد

حالش بد شد کم کم آلزایمر گرفت بچه های خودشو نمی شناخت بردنش دکتر با کلی دارو بهتر شد الان اسامی

بچه هایش رو می دونست..

هروقت می رفتم خونه اونا منو با خواهر بزرگترم اشتباه می گرفت میگفت زن الف هستی کو بچهات؟

میگفتم نه من نیست من خواهر س هستم

بعد انگار که یه چیزی یادش بیاد میگفت نوه کربلایی حسینی؟ میگفتم اره باز میگفت هاااا خواهر س هستی

تازه میشناخت..

دیشب حال ننه صغری بد شده سکته کرد

خون بالا میاورد ما نمی دونستیم تا ظهری..

الان دست و پاهش فلج شده گوش هاش هم نمی شنوه بسختی فقط نفس میاد ومیره 😔

نمی دونم چی بگم انگار دلش دیگه بیشتر از این طاقت دوری از شوهرش نداره😔

کیک آماده کرده بودم روش سس شکلاتی درست کردم و ریختم ولی واقعا دیگه حس شادی نیست..

دلم غمگین 😔


برچسب‌ها: بیماری
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۳ساعت 18:45 توسط لونا 🌙| |


آخرين مطالب
» همین قدری که انرژی بذاری نتیجه دریافت می کنی...
» گناه داریم ما
» این پست کاملا کنایه می باشد 😂
» اه می کشید سکوت نکنید
» از خودم خجالت کشیدم...
» پادکست رود
» خواب عجیبی که دیدم
» بابایی
» خوابالو شدم
» عطر ماه رمضون

 Design By : Pichak