کودکی در من آهنگ امیدواری می نوازد

همین موقع به اقا که زنبور عسل نیشش زده بود اتاق بالایی بود حالش بد شد...

پرستارها سعی داشتن با تخت ببرنش، تخت گیر می کرد

یه اقا اومد بغلش کرد سربع برد...

کل بدنش پر از کهیر شده بود

اینو دیدم ترسیدم یهو همه جمع شدن... سرم تموم شد رفتم ازمایش خونم انجام دادم...

گفت یک 1:30 بعد جواب میدیم

من چون حالم بد بود اومدم اون صندلی اخریها خوابیدم وقتی حالت بد دیگه نگران قضاوت بقیه نیستی

جواب رو گرفتم نشان دکتر دادم

دستمو گرفت تو دستش گفت تب پایین تر اومده ولی قطع نشده

مجددا برات سرم می نویسم و ازمایشت رو دوباره تکرار کن

گفت عفونت شدید دارع بدنت...

عروس رفت داروها رو بگیره که گفت بخشی از داروها رو نداریم

دوباره اومدیم به دکتر گفتیم

قرص نوشت...

یکی از قرص ها باید دوتا باهم بخورم

اونم بعد غذا

تا گفتم میلی با غذا ندارم گفت باید بخوری وگرنه باید بستری شی...

خیلی گرسنمه خیلی ها ولی میلی به غذا ندارم

عروس رفت داروهامو گرفت راهی شدیم بیایم خونه

توی راهرو یه اقایی دستش برده بود

یه چادر نماز بسته بودن دور دستش یهو وسط راهرو افتاد زمین...

لباس هاپر از خون بود با کمک چنتا اقا گذاشتنش رو تخت بردن...

این صحنه ها رو دیدم بیشتر ترسیدم حس کردم بدنم یخ شد...

فکر کن پرسنل بیمارستان چی می کشن دیگه..

+ اون یکی دستم که خون گرفته بیشتر از دست راستم که سرم زدم درد می کنه


برچسب‌ها: روزمرگی
نوشته شده در شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۵ساعت 16:56 توسط لونا 🌙| |


آخرين مطالب
» جای خوبی بشه
» لجباز نباشیمممم
» خیلی تلخِ
» چی گذشت
» شرمنده شدم
» بیمارستان
» بمیری هم کسی متوجه نمیشه
» چطوری چاااااق شدین
» حسم از آینده
» عصبانی ام خیلی

 Design By : Pichak