کودکی در من آهنگ امیدواری می نوازد
فردا صبح مامان برام خاکشیر جوشاند گذاشت یخچال خنک خنک بشه این که خوردم بهتر شدم ولی تب و بد درد همچنان باقی بود میرم اون گوشه که باد غیر مستقیم کولر بزنه کمی خنک بشم ولی پادردم بدتر می شد ملحفه استفاده می کردم داغ میشدم بخاطر تب نه هوای گرم بهم می ساخت نه هوای سرد 😑 اینقدررر بدنم کم آب و ضعیف شده بود که قندم افتاده بود جلو چشمام سیاهی می رفت... با ابمیوه ایناسروپا بودم بابا که حالمو میدید اصرار داشت بیا دوباره بیریم بیمارستان بستری شو کلی باهاش حرف زدم که ویروس باید دوره اش بگذره یه روزه که خوب نمیشه امروز خوشبختانه با مصرف قرص ها تبم قطع شده استخون درد هم رفت :) دکتر می پرسید چی خوردی؟ گفتم یکم هندوانه گفت احتمالا سمی چیزی بود گفتم خب من قبلش شستم اگه سمی چیزی رو پوست مونده باشه تمیز شده باز گفت احتمال داره تمیز نشده باشه امروز که با دوستم مطرح کردم گفت هندوانه بهونه اس تو استرس شدید نداشتی؟ گفتم چرا مامان روز قبلش یه چیزی گفت قلبم شکست صبحش که از خواب بیدارم شدم مریض شدم گفت بخاطر همین بوده دنبال علت نگرد وگرنه هندوانه که بابا و مامانت هم مصرف کردن اگه ویروسی بود باید اونا هم می گرفتن استرست درست کن زودتر خوب میشی ویس های خواهر زادمو گوش می دادم به طور معجزه آسایی بهتر شدم راست میگفت انگار بخاطر استرس شدید بوده😒 مگه دنیا چند روز که بخاطرش اینجوری قلب همو می شکنیم.. نتیجه این شکستن قلب شد سه روز مریضی من که هنوزم صد درصد خوب نشده....
برچسبها: روزمرگی
| Design By : Pichak |
