کودکی در من آهنگ امیدواری می نوازد
حیاط نشسته بودیم با داداش صدای میو میو گربه اومد از تو باغچه برگشتم اون سمتی یه گربه کوچولو بهمون نزدیک می شد قشنگ معلوم بود قبلا از دست ادم ها غذا گرفته بود نمی ترسید ( ومن خیلییییی کم دیدم گربه نترسه معمولا گربه ها با سرعت میگ میگ در میرن حتی اگه تو کاری باهاش نداشته باشی) دستت می گرفتی بالا فکر می کرد میخوای بهش غذا بدی میومد سمتت اولین بار توی عمرم بود یه گربه در فاصله نزدیکم واستاده وهمینطور جلو میومد و من می ترسیدم درحدی که پریدم توی خونه در رو بستم از پشت شیشه نگاش کردم گرسنه بود سرشو می کشید به کفش های داداش که بیرون بود دیروز مامان مرغ خریده بود رفتم بسختی یه تیکه اش جدا کردم وقتی اومدم هنوز پشت در بود قشنگ حس کرده بود میخوام بش غذا بدم همراهم میومد و من باز می ترسیدم یه وقت بهم حمله کنه.. سریع اون تیکه گوشت رو انداخت توی باغچه دوید سمتش منم اومدم داخل خونه چند دقیقه بعد دوباره چک کردم مشغول بود... من خودم هر وقت گوشت بخریم تیکه های اضافی و... جدا می کنم می ذارم رو دیوار حیاط پشتی دورتر از خونمون... بازم میگم معتقدم حیوان ها سیم اتصالشون بخدا بیشتر وصل... ولی بشدت با آوردن حیوان توی خونه حتی پرنده مخالفم طفلی پرنده خدا بش بال داده ازاد باشه ولی انسان مغرور گرفته کرده قفس حتی اگه تو قفس هم نباشه تو اومدی وابستش کردی و لذت ازادی رو ازش گرفتی ومن اینو دوس ندارم.
برچسبها: روزمرگی
| Design By : Pichak |
