کودکی در من آهنگ امیدواری می نوازد

دوروز پیش بیهوده با مادرجان بحثم شد...

چون من توی تایم نرمالی نبودم و مادرجان بحث می کرد...

کلا مادرجان میگه شما طبعتون مثل من نیست وهیچگونه

احساسی راجع مشکلاتی که ما داریم نداره اصلا پیشینه ذهنی نداره چون تجربه نکرده.

اقای ابراهیمی بهترین مشاور شهرمونه گاهی یه تایمی از مراسم ها ( حالا فرقی ندارع عزاداری باشه یا جشن) میان صحبت می کنن.

باخودم میگم کاش یه جلسه می ذاشتن فقط بیان درمورد این مسائل ومشکلات حرف می زدن.

تقریبا نصف روز قهربودیم و لاکلام ظهر مامان با یه دونه شکلات اومده آشتی کنون 😂

باخودم میگم چرا این همه بحث بیهوده داریم توی همین بحث ها ناخودآگاه کلمه از دهنمون می پره که تامغز استخون طرف مقابل میسوزه

و متاسفانه مامان من تو این موردحرفه ای ینی نقش زن مختار رو میدادن مامان من یه جوری بازی می کرد که ناریه

جلوش تاکمر خم می شد😂

مامان نمیدونه هربار چه آتیشی میندازه به جونمون

کاش حس ها جادویی بودن

مثلا همون زمان که دلمو شکست اوهم این درد رو می کشید

نه اینکه احساس کنه، احساس رو که همه دارن

من میگم تجربه کنه

فکر کن دنیا بعدش چقدر قشنگ تر میشد..

همه ادمها با احتیاط تر حرف می زدن...


برچسب‌ها: روزمرگی
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۵ساعت 0:1 توسط لونا 🌙| |


آخرين مطالب
» جای خوبی بشه
» از آگاه شدن مامانا خوشحالم
» تونستم حرف بزنم
» آیا عقل دارید؟
» نیاز رو درخودتون رفع کنید
» باهات موافقم
» یادت می اید؟
» یهویی یاد یه وبلاگ نویس افتادم
» اگه دلتون می خواد حال دلتون خوب بشه
» لال تا ابد

 Design By : Pichak