کودکی در من آهنگ امیدواری می نوازد

یکی از فامیل ها اومده خونمون

هی میگفت خدا فظ دست می داد مامان تا دم در همراهی می کرد ولی تو حیاط واستادن حرف زدن

و این پروسه خدافظی چند بار تکرار شد

و این بین من واستادم وحرف زدم

برای اولین باز تونستم بگم چی ناراحتم کرد

تونستم روراست چشم تو چشم خانم فامیل بشم بگم من خانواده شما بیزارم، تونستم بگم حرف های بدشون از دلم نمیره...

گفتم میخوای ناراحت بشی میخوای نشی ولی خانواده ات به ما بدی کردن.

وبرای اولین بار انگار یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شد...

بس واستادم کمرم درد گرفت

پدر آمورزیده تو که می خوای حرف بزنی خب بیا بشن

تو حیاط چرا اخه 😂


برچسب‌ها: روزمرگی
نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:38 توسط لونا 🌙| |


آخرين مطالب
» جای خوبی بشه
» هوا یه جوری خنک که حس  زمستون داره
» چرا خوابم نمی بره
» چرا منو نمی فهمه
» هست اما برات ارزشی نداره
» سال قبل این شب ها
» الان که میخوام بنویسم
» بنظرتون چراااا؟؟
» تو این بی اعصابی یه خبر خوبم دیدم
» اگه می خوای صبر رو یاد بگیری

 Design By : Pichak