کودکی در من آهنگ امیدواری می نوازد

دیدی گاهی توسط کسی اذیت میشی

حذفش نکن از زنذگیت...

استوری می ذاره، بقیه رو ببین ولی مال او نه

توجمع خانوادگی صحبت از اون میشه یا جمع رو ترک کردن یا بحث رو

طوری رفتارکن که اصلا نیست تو زندگیت

هست ولی نمی بینیش...

افتادن از چشم رو یاد بگیرین تورو خدا یاد بگیرینننننن

این ندید گرفتن رو تو خودتون پدید بیارین

یه روزی میفهمی چقدررر با همین کار ساده ارامش میگیری.

( البته این رفتار برای همه نیستا تا تقی به توفی خورد همه رو در دم از چشمت بندازی...)

این فقط مخصوص اونایی که چوب خط شون پر شده

اونایی که اخرین لحظه بلایی سرت اوردن که با خیال راحت بدون عذاب وجدان برای همیشه از چشمتون بندازین


برچسب‌ها: پندانه 😉
نوشته شده در شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 13:21 توسط لونا 🌙| |

پارسال این شب ها حرم بودیم...

روز اخر بالای پله های ورودی وقتی فیلم می گرفتم که نداشتن

تو دلم بهش گفتم قرارمون سال دیگه جشن تولدم

( تولد شناسنامه ایم نمیگما یه بنده خدایی میگفت هرروزی که تلاش کنی از یه بدی دور بشی تولد توئه)

منم باهاش عهد بستم یه بدی خیلی بد رو از بین ببرم..

هعی چقدر دلم میخواست باشم حرم یواشکی بهش بگم دیدی شد؟

دیدی بد نبودم؟

من فقط بلد نبودم چطوری اون بدی از خودم دور کنم.

الانم کمکم کن تا ابد دیگه بد نشم.

این تنها آرزوی دلی برای خودم 🥹


برچسب‌ها: شاید موقت
نوشته شده در جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 23:32 توسط لونا 🌙| |

الان که میخوام این پست طولانی طور رو بنویسم توی حیاط نشستم..

باد ملایمی میاد و هوا خیلی خنکه، باد می زنه زیر موهامو کیف می کنم...

قراربود طبق تجربه خودم فرق فرکانس با حس ششم بگم

​​​​​​به طور کلی هرچیزی هرچیزیییی توی این دنیا هست یه فرکانسی دارع از جاندار تا بی جان

فرکانس عین فیبر های نوری با سرعت باورنکردی یه سری اطلاعت رو به طرف مقابل میده

گاهی با دیدن، شنیدن، لمس کردن، بو کردن فرکانسها انتقال داده میشه

مثلا تو باد رو میبینی؟ نه وقتی به یه پرده، به برگ های خشک برخورد کنه تو حرکت اینارو می بینی

ولی همین باد مثل الان که من تو حیاط نشستم میزه زیر موهام حس خوب میده

​​

​​​​​


برچسب‌ها: فرکانس یا حس ششم
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 20:35 توسط لونا 🌙| |

تصور کنین دریک لوکیشن مساوی دو نفر یه محصول با یه

مارک و یه قیمت می خوان بفروش برسونن...

دقت کنین لوکیشن هر دو در یه سطح قرار داره و هیچ کدوم برتر نیست جای شلوغ تری نیست...

چرا یکی موفق میشه به درامد می رسه

ولی نفر دوم نمی تونه؟

نه بستگی به فن بیان داره

نه دوست و آشنا

یه مثال از سوپری سرکوچمون بزنم..

برادر بزرگتر یه سوپری داشت با کلی خوراکی، لبنات محلی اما اینقدر فروشش پایین بود که جمع کرد

داداش کوچکتر اومد همون سوپری رو اجاره کرد همون خوراکی ها و لبنات رو اورد و فروش رفت اونم با مشتری ثابت و زیاااد

برادر بزرگترش هم نسیه ماهانه میداد

علت چیه؟

بچی برمی گرده؟

کارمای قبلی؟

فرکانس؟

شانس؟

علت چیه واقعا؟!

یکی دس به خاک میزنه براش طلا میشه...

( حالا شبی یه پست طولانی طور درباره فرکانس می نویسم چیزایی که خودم بش رسیدم و بعضیا فرکاس رو با حس ششم که فقط توهم اشتباه می گیرن)


برچسب‌ها: سوال طور
نوشته شده در جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 13:30 توسط لونا 🌙| |

رفتم تلگرام میبینم درخواستم برای ورود به دوره تایید

شده 🫠

لینک رو همون روز دادن ولی تا شماره تماس ها رو چک کنن و مطمئن بشن حتما مبلغ رو واریز کردی طول میکشه بعد تایید میشی

از یک شنبه فایل اول بارگذاری میشه..

این دومین دوره ای که از این خانم خریدم

بنظرم بیشتر از 1/600 می ارزه درحالی که داره زیر دوتومن می فروشه..

من هر وقت بخوام یه خانم موفقققق رو مثال بزنم میگم ایشون...

هربار توی دوره بالای 3،4 هزار نفر شرکت می کنن.

دوره ها لایو نیست

فیلم هم نیست، فایل صوتی...

این حجم از استقبال کم نظیره

رابطه اش با همسرش فوق العاده اس چیزی از عشق و محبت،. احترام براش کم نمی ذاره

میتونم بگم زندگی رو برده..

برد به معنایی واقعی..


برچسب‌ها: روزمرگی
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:56 توسط لونا 🌙| |

اگر می خوای صبر رو یاد بگیری، درک کنی

یه گلدون توی خونه

یا یه درخت توی حیاط بکارید...

بوته ها و درخت ها قشنگ بلدن به ادم صبر یاد بدن

یه گل توی گلدون یه روز رشد نمی کنه هفته ای شاید یه برگ جدید داشته باشه

ماهی چند میل به قدش اضافه میشه پس صبر زیادی

می خواد..

و توجه زیاد...

دوروز یاد بره بهش آب بدی خشک شده و تمام برگها ریخته.


برچسب‌ها: پندانه
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 17:49 توسط لونا 🌙| |

بچه که بودیم باهم چیز شادترین ادم دنیا بودیم

ساعت ها با چنتا دونه سنگ یه قل دوقل بازی می کردیم

یه عروسک داشتیم که خودمون با پارچه های توی خونه واسش لباس می دوختیم

یه توپ پلاستیکی که ساعت ها باهم وسطی بازی می کردیم.

باذغال توی حیاط لی لی می کشیدیم یه ساعت یه لنگ پا بازی می کردیم.

از الا کلنگ دست ساز بگیر

تا ساخت موشک و قایق کاغذی

همین چند دقیقه پیش وب یکی از دوستان نوشتم من عاشق قاصدک بودم

پشت خونه عموم گیاه قاصدک سبز می شد میچیدم و فوت می کردیم..

گاهی باد میومد کل کوچه پر بود از قاصدک

یه دسته قاصدک رقصان رقصان می رفتن...

اما ما بزرگ شدیم و کودکی مون رو گم کردیم 😔


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:14 توسط لونا 🌙| |

امروز یه دوره ثبت نام کردم.

​​​​​​دیشب کلی ذوقش داشتم ساعت 11:11ظهر ثبت نام باز می شد لینک انلاین گذاشت هرکار می کردم ثبت نمی شد تازه فهمیدم تاریخ انقضا کارتم تموم شده. آماده شدم برم بیرون کارت به کارت کنم مامان همون لحظه میگه کارتمو موجودی بگیر..

بابا همون زمان صدا می زنه واسم ناهار بیار

تا رفتم عابر بانک انجام دادم... دیر شد نمی دونم جزو 1000 نفر اول بودم یا نه که هدیه یه دوره دیگه هم داشت

برخلاف دیشب که ذوقشو داشتم الان اصلا ندارم

یه غم سنگین نشسته رو دلم...

یه غم که معلوم نیست از کجا اومد آوار شد رو دلم

کاش ادمیزاد حداقل می فهمید چه مرگش میشه...


برچسب‌ها: صرفا غر
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ساعت 13:19 توسط لونا 🌙| |

امروز این عکس گوگلی رو گرفتم...

خیلی دوسش دارم.

بنظرم شد جزو اون عکس های دلبری که از ماه و آسمون و غروب دارم...

+ امار وبلاگ رو می بینم چقدر بالاست

روح های وبلاگ یه اهمی، اُهمی چیزی داشته باشید خب/:


برچسب‌ها: عکاسی
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:28 توسط لونا 🌙| |

عصر پیام داده چقدر از من طلب دارین؟

منم حساب کردم واسش فرستادم

بعد چونه می زنه چرا اینجوریه زیاده که

میگم خب یه بارش ثبت نکردین توی دفترتون همون سری که رفتی عمل بشی..

بعد یه قبض فرستاده میگه ببین برات زدم حساب

تاریخ مال پارسال 😡😡

الان روی پیشونی من چیزی نوشته؟

تو که واقعا نمی تونی حساب کنی این همه ادم که حسابداری خوندن و الان بیکارن

یه حساب دار بگیر محض رضای خدا

یه جوری حرف می زنه انگار من پول زور می خوام.

به معنای واقعی مغزم درد داره

جوش آورده...

خدایا شفا بی نوبت نصیبش کن

همگی بگید الهی آمینننن...

خوبه اینجا می تونم بنویسم سبک شم

نفس بکش هیچکسسس نفس عمیقققققق

اروم باش هیچکس این فقط خنک چیز دیگه ای نیس....

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ساعت 15:46 توسط لونا 🌙| |

باور کردنی نیست اما

اینبار واقعنی کوچه مون داره اسفالت میشه 😂

صدای ماشین ها خیلی بلنده.

با این صدا بقیه تخت گرفتن خوابیدن 😂

اون اهنگه هست میگه

استغفرالله

الحمدلله

به حضرت ابلفضل

نماز ستون دیگه

توی مغزم دارع پلی میشه...


برچسب‌ها: روزمرگی
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ساعت 13:53 توسط لونا 🌙| |

امروز یه ویدیو اینستا دیدم یه مادر دختر 12 ساله اش آورده بود برای وکس

میگفت میخوام قبل از اینکه دست به روش های دیگه مثل ژلت اینا بزنه که بعدا پشیمون بشه با مواد سالم تر انجام بده...

چقدرر خوشحال شدم از آگاهی مادر چقدر خوبه حواسش به نیازهای بچش هست و رابطه خوبی باهم دارن

اگه مادر بیخیال بود و بچه از روی ناآگاهی روش های دیگه انتخاب می کرد و بعدا پشیمون میشد و حتی ممکن بود توی ازدواج آیندش با چالش روبه رو شه..

گاهی میبینم مامان هایی بیخالن مثلا موی بچه خشک وز نمیره حداقل یه گره گشای فیروز بخره وقت برس اذیت نشه یه شامپو یه روغن مناسب نمی خره

خب بچه الان دوس داره موهاش مثل بقیه دوستانش مدل ببنده و گیره بزنه..

ولی نمی تونه و این تو روحیه اش تاثیر می ذاره..


برچسب‌ها: مادرای آگاه
نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵ساعت 23:55 توسط لونا 🌙| |

یکی از فامیل ها اومده خونمون

هی میگفت خدا فظ دست می داد مامان تا دم در همراهی می کرد ولی تو حیاط واستادن حرف زدن

و این پروسه خدافظی چند بار تکرار شد

و این بین من واستادم وحرف زدم

برای اولین باز تونستم بگم چی ناراحتم کرد

تونستم روراست چشم تو چشم خانم فامیل بشم بگم من خانواده شما بیزارم، تونستم بگم حرف های بدشون از دلم نمیره...

گفتم میخوای ناراحت بشی میخوای نشی ولی خانواده ات به ما بدی کردن.

وبرای اولین بار انگار یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شد...

بس واستادم کمرم درد گرفت

پدر آمورزیده تو که می خوای حرف بزنی خب بیا بشن

تو حیاط چرا اخه 😂


برچسب‌ها: روزمرگی
نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:38 توسط لونا 🌙| |

ساعت یک برق رفته

منم مثل همیشه روسری نپوشیدم توی خونه

پنجره هارو باز کردیم و خوابیدیم

ساعت 3 برق اومد تا اومدیم خنک بشیم

طرف اومده خونمون واسه خدافظی راهی کربلاست بسلامتی...

داداش طوری منو از خواب بیدار کرد 5 کیلو کم کردم

و همچنان غرغر کنان برو بیرون میخواد بیاد داخل حتی دستش بلند کرد که می زنمت

منم بلند شدم بیام بیرون میبینم جلو در وروی بود

اینقدر عصبی بودم برام مهم نبود موهامو میبینه یه راست اومدم اتاق کناری

اخه مردحسابی چه فکری کردی این ساعت اومدی


برچسب‌ها: صرفا غر
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 15:49 توسط لونا 🌙| |

میگفت که

فرض کنید شما ماشین دلخواهتون رو خریدی با ماشین رفتین بین دوست و اقوام

چه نیازی در تو پاسخ داده شد؟

ینی این ماشین خریدی خب که چی بشه؟

مثلا دوس داشتی بخری که حس خوب بگیری

به بقیه ثابت کنی که می تونی

تایید دیگران رو بخری

و..

به هرحال تو واسه یه حس دوس داشتی این ماشین فلان مدلی رو بخری

اون حس هرچیزی که هست اول در خودت پدید بیار

این ماشین رو بخرم که فلانی تاییدم کن

تو نیاز به تایید داری

اول این نیاز رو درخودت رفع کنو بعد تلاش

اگه اینو رفع نکنی، تلاش هم کنی تو به خواسته ات نخواهی رسید!!!!

میگفت اصول درامد اینه از پایه شروع کنی مثل یه اسانسور باید اول بری طبقه 1 بعد 2 و.. یه باره بری 5 تو سقوط خواهی کرد..

دیدی اینایی که میخوان درس بخونن بعضیا عجیبن

یکی بیاد خونشون واویلاست سریع میگه فامیل بی فکر نفهم اومدن خونمون شلوغ شد من درس نخوندم

با خانواده می خواد بره بیرون همینطور

تو خونه بهش مسولیت بدن باز داد وهوار من درس دارم چرا باید ظرف بشورم و...

ببین این دسته افراد موفق هم بشن مولتی میلیاردر هم بشن

یه روزی یه جایی سقوط می کنن...

من دختر خانم می شناسم تو زمین کشاورزی نخود میچید

دانشجوی پزشکی هم بود و الان پزشک شده

این افراد صددرصد موفق ترن و با درک تر

اصول رو از پایه یادگرفت عمل کرد

محتاج تایید، بقیه نبود

نگران حتی حرف بقیه که چی میگن راجع اش بیاد کارگری هم نبود

فقط چشمش بست و حرکت کرد...


برچسب‌ها: دلی
نوشته شده در شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 11:20 توسط لونا 🌙| |

ما چهارتا مفهوم داریم توی زندگی،
اگه تلاش کنیم و خدا جواب تلاش‌مون رو بهمون بده، بهش میگن جزا
اگه تلاش کنیم ولی خدا بیشتر از تلاش‌ و لیاقت‌مون بهمون بده، بهش میگن فضل
اگه تلاش کنیم ولی به حد تلاش‌مون نتیجه نگیریم، بهش میگن حکمت
و اگه تلاش نکنیم و نتیجه هم نگیریم، بهش میگن تاوان

و یکی از سنت‌های الهی اینه که، توی زندگی همه‌مون "جزا و فضل و حکمت و تاوان" دارن چرخ می‌خورن و نوبتی نصیب‌ موقعیت‌های مختلف‌مون میشن، به خاطر اینه که بعضی وقتا میگی چرا اونقدرا که تلاش کردم نتیجه نگرفتم؟ ولی بعضی وقت‌ها هم نگفته قرعه به نام تو می‌شود.

بچه‌هایی که فردا آزمون دستیاری دارین،
می‌دونم... میدونم چقدر سختتون بود و گاهی در لب مرز فروپاشی روانی راه رفتین... ولی بیاین امشب فکر کنیم که شاید قراره فردا مشمول سنت فضل خدا بشین! هوم؟
پس آروم باشین،
ذهنتون رو از افکار منفی دور کنین و
با خدا معامله کنین که
اگر شما رو مشمول سنت فضل یا جزا کرد،
شما هم یه روزی، یه جایی، یه حالی به یه فرد دیگه‌ای بدین و دستی ازش بگیرین که با خودش بگه "این بیشتر از چیزی بود که از خدا می‌خواستم!"

و نهایتا
به یک سنت الهی دیگه باور داشته باشیم و امشب با آرامش بخوابیم
و اون هم اینکه:

"یقیناً کُلُّه خَیر".
کُلُّه یعنی همه‌ش و همیشه.

شبتون به خیر✨

++ کپی شده از کانال اقای دکتر

اقای دکتر هم از کانال خانم دکتر فوروارد کردن 😂

با تک تک جمله ها موافقم خانم دکتر...

نوشته شده در جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 20:29 توسط لونا 🌙| |

يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن

+ کاش میشد ادمایی که از پیشت رفتن دوباره برگردن...

یه بار دیگه همو ببنیم..

از بودنش اشک شوق بریزیم 🥹


برچسب‌ها: روزمرگی
نوشته شده در جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 13:30 توسط لونا 🌙| |

نمی دونم چرا یاد نوشته های یه وبلاگ نویس افتادم

یه خانم مهربون از عاشقانه های زندگیشون می نوشت

به شوهرش میگفت آچفیه ( اگه درست گفته باشم چون دقیق یادم نیست)

اینقدر خوشگل تعریف می کرد که نگو و من هربار بخاطرشون ذوق میکردم...

خلاصه که یه مشکلی براش پیش اومد و مدتی با یه چالش روبه روشد

اما گذشت بالاخره ازدواج کردن

چقدرررر بابت رفع مشکلشون شاد شدم

الان پیگیر وبش شدم بعد ازکلی گشتن از طریق وب یکی از هم وبلاگ هایی ها وبشو یافتم ولی دیگه برام باز نشد..😕

امیدوارم خوشبخت بشه

و یه روزی دوباره بنویسه


برچسب‌ها: روزمرگی
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ساعت 20:30 توسط لونا 🌙| |

دست از سر ادم بزرگا بردارین...

بیاین به سمت بچه ها...

کلیک

وضعیت کودک درونم وقتی باخواهرزادم هستم 😂😂

+ ازش پرسیدم اگه ما خوراکی بودیم چی بودیم و چه طعمی داشتیم این جواب هارو داد 😂


برچسب‌ها: پندانه
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ساعت 16:53 توسط لونا 🌙| |


آخرين مطالب
» جای خوبی بشه
» هست اما برات ارزشی نداره
» سال قبل این شب ها
» الان که میخوام بنویسم
» بنظرتون چراااا؟؟
» تو این بی اعصابی یه خبر خوبم دیدم
» اگه می خوای صبر رو یاد بگیری
» چی بودیم چی شدیم...
» من و مشکلاتم
» یه عکس خوشگل

 Design By : Pichak