کودکی در من آهنگ امیدواری می نوازد

داخل حیاط بودیم برادرزادم اومد گفت بی بی مار

بیا زود بکشش..

رفتن چند دقیقه بعد اومد دنبال من که نتونستیم بیا کمکمون..

رفتم دیدم یه مار نازک قطر مار اندازه انگشت شصت خودم وبلندی اش به 30،50 سانتی می رسید...

طفلی یه گنجیشک گرفته بود..

مونده بودم چطوری میخواسته اینو بخوره از دهنش بزرگتر بود..

با یه شلنگ بلند تکان دادم شاید گنجیشک رو ول کنه و فرار کنه.. نکرد همینجوری با سرعت رفت شاخه بالاتری

دوبارع تلاش کردم بازهم

گفتم مامان ولش کنین بیچاره کاری به شما نداره حیاط پشتی گناه داره

مامانم شمیرش ( زبانش) رو جنباند و گفت برو دیوونه اگه بزنه مچ پای تو خوبه و...

منم ول کردم اومدم داخل خونه، بابا هم بیرون بود اومد و باز برادرزاده رفت جلوش گفت بیا مار رو بکش...

نرفتم ببینم موفق شدن یانه ولی دلم برای مار سوخت

معلوم بود گرسنه اس که گنجیشک رو ول نکرد

فقط ادمیزاده که ازارش به همه چی میرسه

اگه توی خونه بود باز یه چیزی

توی حیاط پشتی بالای درخت فقط به بهانه ای که رفت و اومد داریم حیاط...

من معتقدم تا بهشون ازاری نرسونی بهت ازار نمی رسونن..

این نظر کلی من راجع همه حیوانات الا عقرب

میگن عقرب جلب ( بد جنس‌) اذیت هم ندی نیش می زنه

حلا درست حیوونانن و طبعیت حیوان اینکه از خودش دفاع کنه ولی تا میشه اذیت ندیم...

+ بله الان مامان گفت اقای همسایه اومد با تفنگ زد کشته...😔


برچسب‌ها: روزمرگی
نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 10:46 توسط لونا 🌙| |


آخرين مطالب
» جای خوبی بشه
» بوی درد و بی دمون میده 😕
» چرا من نمی فهمم؟!
» من چاق نمیشم چون...
» هنوزم برام قابل باور نیست
» درد بی درمون
» دلم براش سوخت
» پیدا شد 🥹
» درود بر هوش مصنوعی
» لنگان لنگان

 Design By : Pichak