کودکی در من آهنگ امیدواری می نوازد
از اون بچه های شاد و کنجکاو تبدیل شدم به بچه های عصبی و گوشه گیر از بس بزرگترا حس های عجیب و غریب دادن از بس امر و نهی بیهوده داشتن چقدر می خندیدم ناراحت می شدیم زود می بخشیدیم و اما الان چی 😒 الان کلی تلاش می کنیم دیگه مثل قبل نیستیم دیگه حرفی سریع از دلمون نمیره من عاشق نوشتن بودم قبل از مدرسه حروف رو می نوشتم ولی توی مدرسه بخاطر نوشتن یه کلمه اشتباه تنبه شدم داداشم عاشق خراب کردن وسایل خونه بود یادمه یه ساعت کوکی خرگوشی داشتیم پیچ های پشت ساعت رو بازکرد وبعد بستن خراب شد ( فکر کنم هنوز انباری باشه اگه یافتمش عکسش می ذارم) نتها این ساعت بلکه همین بلا رو سر چنتا ساعت مچی آورد.. ولی خب بابا گاهی عصبی می شد و دعواش می کرد میگفت ضرر می زنی و.. الان داداشم بزرگ شده و صافکاری داره هربار ماشین بابا خراب میشه همون داداشم دست به اچار میشه و تا حدودی بلده و تعمیر می کنه همین داداشم علاقه زیادی به هدف گیری و تیراندازی داشت یه تیرکمون داشت که باهاش قوطی رب هدف می ذاشت بابا براش شکوند و گفت اینا برات نون و آب نمیشه... حالا داداش باز با اون سماجتش توی خراب کردن وسایل باز باعث شد یه چیزایی از تعمیرات بدونه و الان مسیرش برسه به صافکاری ماشین ولی اون هدفش به دلش موند اگه می ذاشتن شاید الان داداشم بجای صافکاری جزو نیروی یگان ویژه بود یا توی ارتش و سپاه جایی که بتونه با تفنگ سروکار داشته باشه من شاد هم ارزو داشتم یه مدرسه تاسیس کنم یه مدرسه با سبک آموزشی متفاوت یه مدرسه شاد با روش اموزشی مونته سوری و جبار باغچه بان.. ولی حیف نشد ینی زورم نرسید تا نصف راه رفتم و هر دری زدم نشد...
| Design By : Pichak |
