کودکی در من آهنگ امیدواری می نوازد

منتظرم اب جوش بیاد غذامو بپزم بعد برم سرکار

خواهرزادم اومده تمام راز هایی که مامانش نمیگفت رو لو داد و رفت 😂

گوشی تو دستم ویس هاشو گوش میدم

گفت خاله می دونستی تو سردخونه یه سگ میخواست منو بخوره؟

خب تو چیکار کردی؟ فرار کردیم

من جیق نزدم بابا جیق نزد فقط مامانی جیق زد

بهش گفتمم مامانی جیق نزن فقط باید بدوی

از خواهرم پرسیدم امیر عباس میگه سگ دنبالمون کرده؟

گفت اره اون شب رفتم سردخونه میوه هارو بذاریم طول کشید صاحب سردخونه فکر کرد ما رفتیم زنجیر سگ رو باز کرده سگ دنبال امیر کرد

من اینقدررر جیبغغ زدم صاحبش رسید باز نمی تونست جلوش بگیر بزور ساکتش کرد صاحبش رو یک متر رو زمین کشید زانوهاش زخمی شد...

واینو به ما نگفته بود 😑

بچه ها خیلی ترسیده بودن...

وقتی اومدن خونه ما متوجه شدیم امیرعباس سرحال نیس نگو بخاطر اون ترسیدن بود.

دیگه کلی باهاش بازی کردم ویس گرفتم یادش رفت کلا^_^

ویکی دیگه از شیرین ترین ویس ها رقم خورد🥹

ازش پرسیدم اگه ما خوراکی بودیم چی بودیم؟ چه مزه ای داشتیم.؟

جوابهای بامزه ای داد...

بمونه یه یادگار این ویس ها قرار بشه هدیه تولد بزرگسالیش🫠.


برچسب‌ها: روزمرگی
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵ساعت 7:38 توسط لونا 🌙| |


آخرين مطالب
» جای خوبی بشه
» دلم براش سوخت
» پیدا شد 🥹
» درود بر هوش مصنوعی
» لنگان لنگان
» هوا یه جوری خنک که حس  زمستون داره
» چرا خوابم نمی بره
» چرا منو نمی فهمه
» هست اما برات ارزشی نداره
» سال قبل این شب ها

 Design By : Pichak